|
خلد گر به پاخاری آسان
برآید چه سازی به خاری که بردل
نشیند.
به خودتان فکر کنید.گذر این چندسال را چگونه حس کرده اید ؟ پس
مطمئن باشید بقیه این عمر نیز به همین راحتی می گذرد . از گفته ها وشنیده های
دیگران نترسید و فقط به این بیندیشید که معلوم نیست چند روز دیگر زنده ایم پس برای
گذشته دستی تکان داده و به آینده نگاه کنید . آنهایی را که هنوز با حرفها ، دروغها
وتهمتها قصد برهم زدن آرامش شما را دارند به خود واگذارید وایمان داشته باشید که
دروغ سلاح انسانهای ضعیف است.مهم نیست که ما چه می گوییم مهم این است که در مورد
خود چه قضاوتی می کنیم. منتظر درددلهای شما هستیم . با
آگاهی دادن به دیگران خوشبختی را به آنها هدیه دهید.
خواهشمندیم داستانهای خودرابدون اغراض نوشته وارسال فرمائید. بی شک تشخیص این مهم
برای خوانندگان سخت نیست. پس با خودمان صادق باشیم .
ایمیل ما :
info@kazeroon.net
این هم اولین داستان ما ، از آقای ( ب ) برای فرستادن این داستان
تشکر می کنیم.
او یک دروغگوی بزرگ بود.
دوستــــان شرح پریشانی من گوش دهید
داستـــــان غم پنهـــــانی من گـــــوش دهید
شرح این آتش جانســــــــوز نگفتن تاکـی
سوختم سوختم این راز نهفتن تاکــــــــــــــی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عــربده جو یــــــــی بودیم
کس در آن سلسله غیرازمن و دلبنــد نبود
............
وقتی کوچکتر بودم فکر می کردم ازدواج چه چیز جالبیست . همیشه توی
عروسیها وقتی غرور عروس ودامادها را موقع راه رفتن باهم یا نشستن سر سفره عقد
می دیدم احساس خوشایندی داشتم.
پدر و مادرم سه بچه بیشتر نداشتند.من ، برادر بزرگترم و خواهر
کوچکترم .فاصله بین ما حداقل 4 سال بود . به قول بابام بچه ها باهم دانشجو نشدند و
تابرادرم درسش را تمام کرد من به دانشگاه رفتم والبته بعد از من نوبت خواهرم بود.
از خواهر و برادرم خیلی احساسی تر بودم واین خیلی وقتها به ضرر من
تمام می شد ومنو آزار می داد.
سالهای آخر دبیرستان خیلی زود گذشت اما من وقتهای آزادم رو بیهوده
نمی گذروندم در خیلی از برنامه های فوق العاده شرکت می کردم . تا تر یکی از علائق
شدید من بود ودر آن حتی کسب چندین عنوان را داشتم . بعدها به کامپیوتر
علاقمند شدم وبا اینکه سالهای اول این علم در ایران بود سعی کردم از امکانات شهرهای
بزرگی چون تهران وخواندن کتابهای متعدداستفاده کنم .در این رشته چنان پیشرفت کردم
که در سن 20 سالگی وزمانی که مشغول درس خواندن در دانشگاه بودم مدرس کلاسهای
کامپیوتر فوق العاده در دانشگاه وهمچنین یکی از معتبرترین سازمانهای رسمی آموزش
دولتی شدم وخرج تحصیلم را از این راه بدست می آوردم . از اینکه توانسته بودم مستقل
باشم خیلی خوشحال بودم وتلاش خود را مضاعف کردم تا بالاخره یکسال بعد شرکتی
رانیز ثبت کردم واز کارم خیلی راضی بودم .از همان زمانها بود که زمزمه فامیل برای
ازدواج شروع شد ورفت وآمدها بیشتر. همه دخترهای فامیل از لحاظ سنی به من نزدیک بودند
ومن تنها پسر فامیل دراین سن وسال و یکه تاز میدان ، یادش بخیر چقدر به این جریانات
می خندیدم و حرفهای بقیه رو شوخی تلقی می کردم. اما بحثها یواش یواش داشت جدی می شد
.
مشغولیات این زندگی باعث شده بود که از مسائلی که اغلب همکلاسیهایم
و یا جوانها ودوستهایم در حال تجربه کردنشان بودند عقب بمانم. هنوز هم نمی دانم کار
من درست تر بود یا اونها ؟ با اینکه دانشجو بودم به شدت از رودررو شدن با دخترها
اجتناب می کردم . از لحاظ وضع ظاهری وضعیتم خوب بود وبه همین خاطر مشکلی از این
بابت نداشتم اما صحبت کردن با همکلاسیهای دخترم ویا حتی ارتباط معمول بین پسرها
ودخترهای فامیل را یک نوع وقت تلف کردن می دانستم.اصولا به اینجور روابط اعتقادی
نداشتم واز لحاظ روابط غیر اصولی هم که بسیار مقید بودم وقسم می خورم که هیچگونه
دوستی از جنس مخالف نداشتم تا بلاخره آن چیزی که نباید می شد اتفاق افتاد....
مراسم عقد یکی از دخترهای فامیل بود .من به همراه خانواده در آن
مجلس شرکت کردم . آخر شب زمانی که همه برای رفتن به خانه آماده می شدند صاحبخانه بی
مقدمه یکی از دخترهای فامیل را که در آنجا حضور داشت به ما معرفی کرد . در نگاه اول
این دیدار برایم خیلی جالب بود و بعدا شنیدم که اون یکی از فامیلهای دور ما
ودانشجوی رشته پزشکی دانشگاه خودمان بوده وهم اکنون با یکی از دانشجویان هم رشته
خودش عقد می باشد. قیافه بسیار مظلوم ورفتاری بسیار موقر ومتین داشت .یادم می آید
بعد ازآمدن به خانه به مادرم گفتم که : امیدوارم درآینده همسری چنین داشته باشم
واین تازه شروع بازی سرنوشت بود سرنوشتی که از آن گریزی نبود واگر بود برای آدمی
احساساتی وعاطفی چون من نبود!
الهی و ربی من لی غیرک
چند ماهی از این جریان گذشت ارتباط مابا
فامیل بسیار خوب بود . شبی از قضا همان صاحبخانه که در ضمن پسر عموی مادرم بود
مهمان ما بودند .در میان صحبتها خانم ایشان سر حرف را باز کردند وبه من گفتند که
بهتر است به فکر ازدواج باشم وخبر داد که عقد آن دختر نیز به خاطر بیماری سرطان
شوهرش بهم خورده وهم اکنون مطلقه می باشد وگفت که صیغه عقد به صورت زبانی بین
آن دو نفر جاری شده نه به صورت رسمی .من برای اون حادثه خیلی دلگیر شدم ودلم
سوخت اما به اون پیشنهاد خندید . 23 سال بیشتر نداشتم وتا آن لحظه اصلا به فکر
ازدواج نبودم . از طرفی موقعیتهای بسیار خوبی برای ازدواج داشتم و انتخاب یک دختر
مطلقه از بین این موارد واقعا دور از عقل ، مسخره واعجاب برانگیز بود.اما...
تا هفته ها به این پیشنهاد می خندیدم
ودرعین حال برای اینکه با جسارت چنین پیشنهادی به من شده بود ناراحت بودم. اما رفت
وآمدهای این خانواده که خاله مادرش ، زن یکی دیگر از پسر عمو های مادرم می شد به
خانواده ما به طور یکباره زیاد شد.یواش یواش تحت تاثیر قرار می گرفتم و حرفهای
اونها روی من اثر می گذاشت وغافل از اینکه من بی تجربه باز هم فدای احساسات پاکم
شدم.
چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل
که برگل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد.
فشار پدر ومادرم از طرفی وحرفهای اونها از طرف دیگه هر روز وهر روز مرا به سرنوشتی
که رقم خورد می کشاند . هفته ها وهفته ها باخودم درگیر بودم وبالاخره من هم خودم را
با این مسئله که او بهتر ونجیبتر از دخترهایی است که هزاران دوست پسر دارند توجیه
کردم.وبه این مسئله رضایت دادم.
از طریق پسرعموی مادرم مسئله را عنوان کردیم وباناباوری شنیدم که او جواب منفی داده
است . خیلی جالبه عجب سناریویی ( بعدها از ماریا شنیدم که او ودختر خاله اش برای
شدن اینکار نماز می خوانده اند ودعا می کردند وجالبه که به من جواب منفی دادند.)
اما این ظاهر قضیه بود ودر باطن روند دیگری جریان داشت . پسر عموی مادرم باز هم به
خانه ما آمد وبه من گفت که ناامید نشوم واوبار دیگر مسئله را مطرح خواهدکرد.
توی دانشگاه بودم تازه از سر کلاس اومده بودم وکلاس دیگری داشتم که شنیدم که از پشت
سر صدایم می زند رویم را برگرداندم واو بوداویی که با تمام عشق وعلاقه من گره خورد
وکوله باری از غم ودرد ورنج به من هدیه کرد.
با یکی از دوستاش اومده بود که دوستش کمی اونطرفتر منتظر تمام شدن صحبتهای ماریا
بود. او هم به گمانم مثل من بازیچه دست ماریا شده بود وشاید هم...بگذریم.
می گفت که نمی خواسته دیگه ازدواج کنه و در مورد جواب دادن به من مشکوکه وبا صحبت
کردن می خواد هدف من رو بدونه ! این اولین بار بود که از نزدیک با یک دختر مسائل
عاطفیم را بازگو می کردم لذا برایم خیلی سنگین تمام شد وبه سادگی دلبستم.
خلاصه قرار جهت صحبت اولیه گذاشته شد ومن قربانی بی تفاوتی ونگرانیهای یک دختر
مطلقه جهت ازدواج شدم ( باید یاد آور شوم من قصد توهین به هیچ طبقه ای را ندارم ومی
دانم که خیلی از دوستانی که چنین موردی را تجربه کرده اند هدف سوء استفاده قرار
گرفته اندواز طرفی من هم حال در وضعیت مشابهی به سر می برم اما باید قبول کرد که
این دغدغه ها بعد از شکست اول مخصوصا برای دختر خانمها طبیعی است.)
چند روز بعد من او ومادرش را در یک گردهمایی دانشجوئی دیدم واز برخورد ودیدار با
مادرش خیلی خوشحال شدم و پیش خود می گفتم که عجب مادر زنی دارم چقدر با فهم وبا
شعور است اما دریغ از این همه سادگی...
بالاخره روز موعود فرارسید و ماباهم در خانه پای میز مذاکره نشستیم. ودر حیاط خانه
صحبتهایمان را شروع کردیم چقدر خوب حرف می زد او به گفته خودش از من جز صداقت چیز
دیگری نمی خواست وبرایش هیچ چیز مهم نبود نه مادیات نه خونه وماشین و من هم که
باورم شده بود از او خواستم که هیچ وقت در زندگی از من نخواهد که از راههای حرام
پول در بیاورم ومرا برای مادیات زیادتر به زحمت نیاندازد چون دوست ندارم بچه هایم
از راه های نادرست تغذیه و بزرگ شوند واو هم بدون درنگ پذیرفت . اما آه........
امواج آبی عشق ، از دورها چه زیباست
اما دریغ و افسوس
چون می رسی سرابه !
او میگفت مسبب اشتباه قبلیش خانواده اش بوده اند وآنها اورا مجبور به این ازدواج
کرده اند واو اقوام ناپدریش می شوند. آری ماریا پس از تولدش پدرش را از دست داده
بود ومادر او با پسر عمویش که شهره شهر بود و شاید بهتر از این نمی توانست ازدواج
کند ازدواج کرده بود مردی عجیب با کوله بار ی از خلافهای متعدد ( از چاقوکشی گرفته
تاعرق خوری واسم مستعار ) که حال نقش پدر ماریا را بازی می کرد. و برای آنکه
ماریا احساس کمبود محبت نکند همه کاری می کردند. واین باعث لوس شدن بیش از حد ماریا
شده بود و او قدر هیچ چیزی را نمی دانست و در تصمیم گیری بسیار ضعیف وکم اراده بود.
آنکه نان به اندوه نخورد وشب را به زاری سپری نساخت ، شما را
ای نیروهای آسمانی هرگز وهرگز نخواهد شناخت.
شب قبل از صحبت کردن با ماریا خواب عجیبی دیدم ، خواب دیدم که ماریا توی حیاط نشسته
وصورتش پر از لکهای قرمز وقهو ه ای است من از خواب پریدم وتا صبح به این موضوع فکر
می کردم اما کاری که نباید می شد ،شد ومن باز هم از کنار هر موضوعی به سادگی می
گذشتم.
جلسه دوم ماریا با من از هر لحاظ راحت بود و ارتباط عاطفی ما با ظرافتها وسیاستهای
زنانه او شکل می گرفت من توی یک رودخانه افتاده بودم که هیچ شناختی ازعمق وانتهای
آن نداشتم ودلبستگی بیش از حد من به او باعث می شد که هر چه را که می دیدم به سادگی
توجیه کنم . بله انسان عاشق کور وکر می شود.
مادرش با ما صحبت کرد وگفت که دشمن زیاد دارند گفت تمام فامیل ماریا از ناپدری
وپدری همه دشمن ماریا هستند و مثالهای زیادی از عمه ویا عموی ماریا وکارهایشان در
مورد قبلی زدند وخواهش کردند که ماتحقیقی در مورد ماریا نکنیم و پدر ومادر من هم با
سادگی ودلسوزی وهمدردی فراوان پذیرفتند.
باز هم پسر عموی مادرم به خانه مان اومد وگفت که باید مسائلی را به من بگوید. او به
من گفت که مورد قبلی هیچگونه سرطانی نداشته واونها به خاطر اینکه آن پسر پزشک
نبوده ومدتها بوده که از دانشگاه اخراج شده بوده و به آنها نگفته بوده ازدواجشان
بهم خورده و ماریا چون او دیگر پزشک نبوده نخواسته با کمتر از خودش ازدواج کنه واین
مورد را بهم زده وچیزهای دیگری که مرا چند روز به فکر واداشت ونگران کرد . او می
گفت که اگر به جای من بود هیچ وقت با دختری که این همه مدت با یک پسر دیگه بوده
ازدواج نمی کرد وحتی در موردنزدیکی رابطه ماریا با آن پسر به من هشدار داد. من با
توجه به اعتمادی که به ماریا داشتم نمی خواستم حقیقت را باور کنم . ماریا به من
گفته بود که اونو دوست نداشته وهیچگونه رابطه عاطفی بین آنها نبوده وبه خاطر
تعصبهای ناپدریش خیلی محدود بوده پس من این صحبتها را نوعی غرض ورزی تشخیص دادم.
به اونها زنگ زدم وبرای اینکه پسر عموی مادرم خراب نشود گفتم که یک تلفن ناشناس این
مسائل را فاش کرده . از من خواستند که به شیراز وخانه فعلی آنها بروم. رفتم ودر بدو
ورود ماریا مرا بایک ترفند زنانه غافلگیر کرد وبعد با صدایی ناراحت گفت که بله این
حرف درست است اما من روابط بسیار محدودی با مورد قبلی داشتم. به هر حال مادر ماریا
خیلی دستپاچه در مورد دشمنان ماریا وخانواده شان صحبت کرد وبه سرعت قرار جلسه
خواستگاری وصحبت پیرامون نامزدی را گذاشت ومن هم که کر و کور وخوشحال به خانه
بازگشتم و پیش خودم فکرمی کردم حتما گذشت من از این مسئله باعث محبوب تر شدن من می
گردد وآن خانواده حتما گذشت مرا درک می کنند.
در جلسه خواستگاری خیلی ناآرام و غمگین بودم نمی دانم چرا
؟ انگار که حادثه ای در شرف وقوع بود
واین موجبات اعتراض بقیه را فراهم کرد بالاخره جلسه خواستگاری برگذار شد و هیچ کس
صحبتی نکرد فقط یک صلوات. نگران شدم. رو به آنها کردم وگفتم هر خواسته ای دارید همین
الان بگوئید شاید از عهده آن برنیایم وهمین جا قبل از آنکه دلبستگی من شدیدتر شود
آن را حل کنیم اما مادر ماریا گفت که نگران نباش من با حقوق مستمری پدر ماریا برایش
یک خانه خریداری کرده ام واو از در آمد اجاره بها ی خانه اش زندگی می کند. وخرج
ماریا تا زمانی که درسش را تمام کند حتی در صورت وجود بچه با خانواده اش است.گرچه
این صحبت مرا خوشحال نکرد چون از وابستگی مالی به شدت نفرت داشتم و با توجه به
اینکه من حتی عادت به گرفتن پول از پدرم نداشتم ، اما از کم توقعی آنها آسوده
شدم.
صحبت سر مهریه شد من هم که دیدم خانواده او اینگونه صحبت می کنند . خیلی سریع گفتم
که مهم نیست وپدر ومادرم هم تائید کردند. سال تولد او مهریه شد و
پدر من هم 14 عدد به
آن اضافه کرد!!!! خانواده ای ساده در مقابل خانواده ای غریب!؟؟
ای پسر چند به کام دگرانت بینم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیش مدام دگرانت بینم
ساقی مجلس عام دگرانت بینم
تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند
چه هوسها که ندارند هوسناکی چند
ادامه دارد ..........
مرادر منزل جانــــان چه امن عیش چون
هردم جرس فریاد می دارد که
بر بندید محملهـــــا |