|
به خدا من
گناهی نکردهام
من فقط قاصدکها را دسته کردم
و بر هرکدام پيامی ، برای خدا فرستادم
من جعبهی نقاشیهايم را ، فقط برای خدا کشيدم
و در جشن تولد خدا ، نقاشی کردم صورتش را ، و
برايش پست کردم .
تا به ديوار اتاقش ميخکوب کند.
به خدا ، خدا زاده میشود
در
ياد من، در ياد تو، در ياد باران
من
کفر نکردهام ، من کافر نيستم ، من خدا را دوست دارم
من
فقط گفتهام : خدا از پلکان احساس برايم دست تکان میدهد و گفته نقاشیهايم را
دوست دارد.
من فقط گفتهام : خدا چشمان نافذی دارد ، و فانوس بزرگی
که من را ، تو را
،همه را میبيند
من که گناهی نکرده ام
پس چرا گيسهای باران را به هم میبافيد و طناب دار را برايم رج میزنيد
من گلويم را دوست دارم ، من گردنم را برای خدا ، برای باد و باران
میرقصانم
.....
قاضی:
ساکت!
" لم يلد و لم يولد "
" خدا زاده نشده و نمیزايد "
میدانم
اما خدا زاده میشود!
" در ياد من، در ياد تو، در ياد باران ،
در یاد اشکهای سرگردان من و تو "
|